|
گاه نوشت های یک زندگی |
|
.....شاید خواب بود تمام بیداری من!!!!نمیدانم...... |
آهای دانشجویی که ذلت نمی پذیری!
آهای دانشجویی که زنده ای!
آهای دانشجویی که بیداری!
آهای دانشجویی...
.
.
.
.
بی خیال
از این همه فریاد بی نتیجه خسته شدم.
دانشگاه رو هم به ... دادند رفت
ته نوشتش:روز ۱۶ ام از در و دیوار بچه های حراست با دوربین ایستاده بودن.بیرون هم نیروی افتضاحی.
چرا اینقدر بدبختیم ما؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 20:10 توسط آراس |
نظرتون با یه انقلاب تازه چیه؟
نه نه سیاسی نکن داستانو...
خودمون رو میگم...
روزهام بدجوری تکراری و خاکستری شده
حاج خانوم میگه:((عوارض رسیدن امتحانای پایان ترمه!))![]()
قاصدک برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس!
((اینم محض خالی نبودن عریضه))
+ نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 15:40 توسط آراس |